پاسارگاد
پاسارگاد ،نتورک واقعی در ایران
|
|
تفاوت اراده ی انسان معنوی با انسانهایی كه معنوی نیستند !... تفاوت اراده ی انسان معنوی با انسانهایی كه معنوی نیستند !...
۱. بعد معرفتی یا عقیدتی و یا شناختی: یعنی مجموعه باورها، عقاید، آرا و افكاری كه داریم. خواه درست، خواه نادرست، خواه صواب و خواه خطا. مجموعه آنچه كه میدانیم یا گمان میكنیم میدانیم، مجموعه آنچه كه باور داریم. ۲. بعد عاطفی و احساسی: یعنی چیزهایی كه از آن لذت یا رنج میبریم. مجموعه احساسات و علایق، عشقها، نفرتها، دوستیها و دشمنی ها، امیدها، ناامیدیها، خشمها و خشنودیهای ما به بعد عاطفی یا بعد لذات و آلام ما بستگی دارند. ۳. بعد ارادی: یعنی اینكه ما چه خواستههایی داریم، احساس نیاز به چه چیزی میكنیم. طبعاً هرچه كه خواستهی ما باشد و ما به آن احساس نیاز كنیم در مقام اراده به سوی او منعطف هستیم یعنی تصمیم بر رسیدن به آن چیز داریم. هیچ چیز در درون شما نیست كه در این سه ساحت قابل رده بندی نباشد: ساحت معرفتی، عاطفی، ارادی. حالا بحث من در ساحت سوم یعنی ساحت ارادی است. یعنی بحث این است كه انسان معنوی چه میخواهد كه ما نمیخواهیم؟ انسان معنوی چهار چیز میخواهد. (توجه كنید كه من اصلاً تعبیر دینی به كار نمیبرم. تعبیر عرفانی هم به كار نمیبرم. اینكه من چرا از تعبیر معنویت استفاده میكنم، اكنون جای توضیحش نیست ولی به هرحال بنده، هم بین معنویت و عرفان تفاوتهایی می بینم، هم بین معنویت و دین، و تمام تأكیدم بر بعد معنویت است.) در بعد ارادی این چهار چیز مهم است. انسان معنوی انسانی است كه می خواهد: اولاً، خودش را بشناسد من درباره این چهارچیز توضیح میدهم. انسان معنوی یك تفاوت جدی با ما دارد. ما انسانها كمتر در پی این هستیم كه خودمان را بشناسیم كمتر در پی این هستیم كه ببینیم چه نقاط قوت و چه نقاط ضعفی در ما هست. چه امكانها و استعدادهایی در من هست. تفاوتهایی كه با دیگران دارم در چه ناحیهای است. چون آنچه من را «من» میكند تفاوتهایی است كه با شما دارم نه شباهتهایی كه با شما دارم. انسانهای عادی در پی شناخت خودشان نیستند. سقراط در میان فیلسوفان دوران باستان، نخستین فیلسوفی بود كه میگفت ورود به فلسفه با دو شعار آغاز میشود. هركه این دو شعار را اولاً «فهم» نكرده و ثانیاً «قبول» نكرده است، فیلسوف نیست؛ هرچه قدر هم با مباحث فلسفی آشنا باشد و بر آنها تسلط داشته باشد. سقراط میگفت انسان از وقتی آغاز به فیلسوف شدن میكند كه این دو شعار را شعار زندگیاش قرار بدهد: اولاً اینكه «خود را بشناس» و دوم اینكه «زندگی نیازموده را نباید زیست». زندگی نیازموده یعنی چه؟ یعنی زندگیای كه من و امثال من داریم. در زندگی من و امثال من اگر كسی بخواهد دلیل كاری كه كردهایم، دلیل سخنمان، سكوتمان، رفتنمان، آمدنمان، صلح و جنگ و آشتی و … ما را پیدا كند، یا به واسطهی مسائلی است كه پدران و مادرانمان به ما آموختهاند یعنی تعلیمات دوران كودكی یا القائاتی است كه معلمان و مربیان ما در آموزشگاهها و مدارسی كه در طول عمرمان گذراندهایم به ما آموختهاند یا عادتهاست یا افكار عمومی است یا تقلیدها و تعبدهاست. اینهاست كه زندگی را اینگونه شكل میدهند. هركدام از ما اگر در خودمان كندوكاو كنیم میبینیم كارهایی كه میكنیم یا تحت تأثیر (1) تلقینات پدر ومادرمان است یا تحت تأثیر (2) القائات معلمان و مربیانمان است یا تحت تأثیر (3) عادات است یا تحت تأثیر (4) افكار عمومی یا (5) تقلید و تعبد. مثلاً چون آقای فلانی گفته الف، ب است پس من هم معتقدم الف ب است. چون فلانی گفته فلان خوب است پس من هم معتقدم فلان خوب است. نقطهی مشتركی كه در این پنج عامل هست این است كه هیچكدام از اینها را خودمان نیازمودهایم و در همه اینها، به حرف دیگری گوش دادهایم. اما بچه در دوران بچگی هیچوقت اینطور نیست. بچه حداقل باید یك بار دستش بسوزد تا باور كند فلان چیز میسوزاند. یعنی زندگیاش آزموده است. ولی متأسفانه از سن نه سالگی، این خاصیت را كه بزرگترین خاصیت آدمی است، از دست میدهیم و نیازموده زندگی میكنیم. هیچ مسألهای را خودمان نیازمودهایم همه «میگویندهای دیگران» است كه زندگیمان را در مجراها و دهلیزهای خاصی پیش میبرد. سقراط میگفت زندگی وقتی ارزش زیستن دارد كه خودم بتوانم گام به گام بگویم خودم آزمودم و به این نكته رسیدم و بر مقتضای این نكته سیروسلوك میكنم.
1. «من»ی كه واقعاً وجود دارد به تعبیری كه «توری» روانشناس اجتماعی معروف امریكایی میگفت اینها درمیان ما كاملاً بههم آمیخته است. میدانید بیشتر با چه «من»ی داریم زندگی میكنیم؟ اگر دقت كنید میبینید بیشتر ما با تصوری كه دیگران از ما دارند در حال زندگی هستیم واین بدان معنی است كه ما خودمان را نمیشناسیم. ما درواقع داریم فیلمی بازی میكنیم كه دراین فیلم نقشی را كه ما باید بازی كنیم، دیگران تعیین كردهاند و از این نظر است كه من همیشه جوری دارم زندگی میكنم كه شماها امر خلافی از من نبینید، امر خلاف توقعی از من نبینید. انسان معنوی اصلاً كاری به این ندارد كه دیگران چه تصوری از او دارند. اصلاً كاری به این ندارد خودش چه تصوری از تصور دیگران دربارهی خودش دارند و باز كاری به این ندارد كه دیگران چه تصوری از تصور خودش برخودش دارند. فقط تمام هم وغمش این است كه من واقعاً چه هستم؟ نقاط قوتم چه هست و نقاط ضعفم چه هست؟ استعدادها و نیروهای من چه هستند؟ امكانهای من چه هست و آن چه می توانم بشوم و هنوز نشدهام چه هستند؟ آن چه میتوانستم بشوم و شدهام و نبایستی میشدم، آن چه هست؟ این یك خودكاوی جدی است واین آهنگ، نخستین گام انسانهای معنوی است. انسان معنوی میخواهد دراین گرد و غباری كه خودش، خودش را نمیشناسد، بتواند خودش را بشناسد و باید این گرد و غبار را فرونشاند. فرونشاندن این گرد و غبار یعنی اینكه از این به بعد من درباره خودم به هیچ تصوری كه دیگران دارند توجه نمیكنم و این بدان معنی نیست كه دیگران برای من بیقدرند. اتفاقاً خواهم گفت كه نزد انسان معنوی، انسانهای دیگر هم به اندازه خودش قدر دارند. اما اجازه نمیدهد تصورات دیگران درباره او جایگزین تصور واقعی كه او باید از خودش داشته باشد، بشود. بنابراین، «خود را بشناس»، دعوت به نوعی خویشتنبینی ناشی از خودكاوی است كه من ابتدا خودكاوی كنم تا بعد خودم را عریان ببینم؛ بدون گرد و غباری كه آثاری از نظرات دیگران درباره من در من ایجاد كرده است. بعد از این، انسان معنوی به یك اراده دومی هم میرسد كه من علاوه بر اینكه باید خودم را بشناسم، باید خودم باشم و این «خود بودن» بسیار بسیار اهمیت دارد. خود بودن به این معنی است كه من هرچه كه در درونم تحقق پیدا میكند باید در بیرون هم درمن جلوه پیدا كند. یعنی باید «بود» من با «نمود» من مثل این دو دستم با هم ارتباط داشته باشد. من در درونم چه هستم، در بیرونم همان را بنمایم. این فاصله افتادن میان بود و نمود، فاصله افتادن میان باطن من و ظاهر من، فاصله افتادن میان آنچه كه من میاندیشم، آنچه احساس میكنم و آنچه میخواهم و آنچه كه در بیرون یا میگویم یا مینویسم یا میكنم، این فاصله افتادن سم مهلكی است برای انسان. انسان معنوی باید ظاهر و باطنش انطباق كامل داشته باشد؛ یعنی هیچ شكافی ظاهر او را از باطنش جدا نكند. همه كسانی كه مثل من اهل معنا نیستند كم و بیش دچار یك چنین شقاق شخصیت، شكاف شخصیت یا یك چنین شیزوفرنی هستند. یك چنین شیزوفرنی در ما وجود دارد، واقعاً وجود ما منشق به دو شق است یكی آنچه كه هستیم ودیگری آنچه كه مینماییم. وقتی كه من عقیده دارم الف ب است ولی بر زبانم جاری میشودكه الف ب نیست یا برقلمم جاری میشود كه الف ب نیست، بین ظاهر و باطن من شكاف ایجاد شده است. وقتی كه من از الف لذت می برم و به شما میگویم كه از ب لذت میبرم، از الف لذت میبرم ولی به شما میگویم از الف درد و رنج میكشم، در این صورت باز بین ظاهر و باطن من فاصله افتاده است. این فاصله نیفتادن بین ظاهر و باطن یعنی اینكه من خودم باشم و در طول زندگی در حال فیلم بازی كردن نباشم. یك مادری كه واقعاً در صحنه زندگی با جسد بچهاش مواجه میشود به سرش میزند و گریه و ناله سرمیكند با یك مادری كه در فیلمی دارد نقش یك مادر داغدار فرزند از دست داده را بازی میكند فرق دارد. فرق این است كه آن مادر در ظاهر و باطن دارد این كار را میكند ولی این هنرپیشه تنها در ظاهر این كارها را میكند و در باطن فكرهای دیگری دارد. ما همگی درحال فیلم بازی كردن هستیم. همه ما در باطن خودمان چیزهایی میگذرد و در ظاهرمان چیزهایی دیگر جریان پیدا میكند. بین «بود» ما و «نمود» ما، بین «وجود» ما و «ظهور» ما و بین «كمون» و «بروز» ما یك شكاف جدی وجود دارد. این شكاف همان شكافی است كه در لسان دینی به آن میگویند «نفاق». نفاق در عربی یعنی شكاف. وقتی میگویند كسی منافق است یعنی بین ظاهر و باطنش شكاف وجود دارد و در لسان اخلاقی ما به این میگوییم «بیصداقتی». صداقت یعنی ظاهر و باطن بر یكدیگر انطباق پیدا كردن. یعنی واقعاً هر چه میگویم به آن اعتقاد داشته باشم. هرچه مینویسم به آن اعتقاد داشته باشم. هرچه میكنم، چیزی است كه اعتقاد دارم كه باید بكنم. این صداقت به این معنی جلوی بسیاری از خلافها را میگیرد كه اولی «ریا»ست. ریا درست خلاف صداقت است. ریا یعنی اینكه من دارم ظاهرسازیای میكنم درست مخالف آنچه در باطن من است. دومین خلاف، دروغ گفتن است. در دروغ من به چیزی اعتقاد دارم، ولی چیز دیگری بر زبانم جاری است. دروغ یكی ازمظاهر بیصداقتی است. انسان معنوی از این شكاف كاملاً دور است. انسان معنوی میخواهد خودش باشد و بنابراین به هیچوجه نمیخواهد فیلم بازی كند. هرچه میگوید همانی است كه به آن اعتقاد دارد و هرچه بر زبان و قلمش جاری میشود، همین است و بنابراین اهل ریا نیست، اهل دروغ نیست، اهل فریب نیست و اهل چاپلوسی نیست و از این چهار مسأله بنیان برافكن زندگی كه ناشی از بیصداقتی است، مبرا ست. ما هم اهل ریا هستیم، هم اهل دروغیم و هم اهل فریب و هم اهل چاپلوسی و این چهار آفت به این دلیل است كه مابین ظاهر و باطنمان فاصله افتاده است. انسان معنوی در گام دوم از گامهای ارادیاش، اراده میكند كه این فاصله را كم كند تا آنجایی كه میتواند كم كند واگر خیلی هم بخت یار باشد و خیلی موفق باشد این فاصله را به صفر میرساند و این همان چیزی است كه در معنویت به آن «خلوص» گفته می شود. خلوص یعنی ظاهر و باطن پاك و آراسته و تفاوتی بین ظاهر و باطن وجود ندارد نه مغشوش میكند ظاهر باطن را ونه مغشوش میكند باطن ظاهر را. این همان چیزی است كه فیلسوفان اگزیستانسیالیسم از آن تعبیر میكنند به «اصالت»، در روزگار ما (Authenticity) یعنی اصالت. انسان اصیل انسانی است كه هیچ وقت نمیخواهد كاری كند خلاف آن چیزی كه در درونش میگذرد، چیزی را كه خلاف آن چیزی است كه در درونش هست. ما به این معنی اصیل نیستیم، ما اصالت نداریم و چیزهایی كه ازما ظاهر میشود واقعاً فاصله دارد با آن چیزهایی كه از ما در درونمان تحقق یافته است. این اصالت شرط لازم یك زندگی معنوی است اگرچه شرط كافی نیست؛ ولی به جد گرفتن آن بسیار بسیار تأثیرگذار است. حالا بحث اینكه اگر من اصیل باشم حتی با همنوعان خودم چه تفاوتهای كیفی رخ می دهد به بحث قسمت پنجم برمیگردد و الآن به آن نمیپردازم.
نوشته شده توسط احمد | لینک ثابت | موضوع: ارده انسان و ... |
|
|